تماشا

عصای مخلص

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۷ ب.ظ

همسایه اى داریم که در نظرم تجسم رندى است. هر چه بیشتر مى شناسمش مى بینم چقدر خوبتر از آنى است که روز اول مى نمود. مادرش حدود ٩٠ سال دارد. مدتى بود که منزل پسر ساکن شده بود. به سختى راه مى رفت و خمى در کمر داشت. هر روز پسر را مى دیدیم که دست مادر گرفته و اطراف منزل پیاده روى مى کنند. در ورودى ساختمان سنگین است. یکبار که آمدم در را باز نگه دارم که وارد شوند، پسر نگاه ناراحت و تعجب آلودى به من کرد! گفت او مى تواند و لازم است خودش انجام دهد و بیشتر ادامه داد از اینکه او نباید ضعیف شود... این گذشت. 


جراحت قابل توجهى روى ران پاى پسرک ایجاد شده بود. آنقدر که به سختى راه مى رفت و دلمان ریش بود. همان اول هم پزشک معالج به او گفت خودت باید تمرین کنى تا از پس کارهایت بر بیایى و با اینکه نمى توانست خم شود، اجازه نداد در پوشیدن کفش و لباس کمکش کنم. یک روز که کنار هم راه مى رفتیم و رنج او در حرکت مشهود بود، کشمکشى در خود دیدم. توصیه ى دکتر و ضرورت بر پاى خود ایستادن براى او از یک طرف، و مقاومتى در درونم از طرف دیگر! رها نبودم. آرام ماندم به تماشا. نگاه اطرافیان را دیدم و سوز و نگرانى دل خودرأى ام که بر بودنم سنگینى مى کرد. سکوت کردم. سر و صدا خوابید. چه دل قرصى داشت آقاى همسایه!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۱۴
نگاه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی