“Stop Sam! Please! Don’t run anymore!”, I screamed at Sam who was running happily on the wide fields of grass holding my string as tight as our sense of connection to each other.
I am caught by the branches. My wings are wide open letting the wind get under them and make me float close to the branch to which my string is twisted. On the other side of the string, Sam not having noticed this fuss, is wondering why the string is not catching up his happy run. He is starting to pull the string. “Stop that Sam! Look at me!” I continued louder this time.
Although it is the third time since my lucky day that Sam stepped in the store in search of a light, stripy kite and picked me excitedly, yet the fear of flight remains in my heart. In these three times of practice, I have kept looking at Sam and relied on my attachment to him to forget the panic of flying so high in the sky.
And now, here I am, caught in this old tall tree with long branches wide open in every direction. I wish my string had twisted to a lower branch and I was kept away from the wind, hanging in the volume of leafy branches inside the tree.
As a strong gust of wind blows under my wings, the stretching sound of my string gets into my ear and adds to the panic in my heart. “what if the string gets cut?! Oh my God! This means that I will go wherever the wind takes me and I might keep flying in the air, at this height… or even higher!”, even the thought was killing me. The world was turning dark in front of my eyes. “What if I close my wings and fall to the ground?”, I was struggling to find some way. “But then I will fall down with a float in the air, and who knows? My paper could get stuck to some branch and tear apart; death of a fearful kite! No! This is not me.”
"Oh, my God! I've lost my mind! what was next?!"
I faced to the audience. Everyone was watching. They were all waiting for the rest.
"Come on Ben! What's wrong with you?!", I whispered to myself. The more I tried to remember the note, the further it would go! I was striving to catch the piece which had started running away from me. I could hear my heart beating faster than ever. My mouth turned dry tasting bitter. My hands started trembling. Then my whole body. My mind seemed to be flying in nowhere.
Little by little, I tried to take the control of the scene. I closed my eyes and ears to the audience. The last words I heard were “Ben! Where are you man?!”, and then the silence came.
I felt as if I have stopped running for the piece. “Let it go Ben!”, a voice scattered into my body. My fingers started flying around to catch a butterfly. Yes! I felt them moving and I saw the butterfly dancing in the sky. One by one, my fingers landed on the piano. I wondered where the note was coming from. The butterfly led the scene.
مدتی است به نظرم رسیده که دارم با فرزندان خود آنطور رفتار می کنم که با خود، با کودک درون خود. گویی هریک آیینه ی دیگری شده. از تماشای اینکه چطور با حس ها و حالت های مختلف فرزندانم مواجه می شوم می توانم دریابم که دارم با خود چگونه تا می کنم و برعکس. مثلا اینکه آیا به خود سخت می گیرم؟ آیا به نیازهای خود توجه دارم؟ آیا به حس هایم فرصت جریان یافتن می دهم؟ آیا به حرف های دلم گوش می کنم؟ آیا پیگیر پرسش هایم می شوم؟ آیا به بودن دل می دهم؟ ...
نمی دانم! شاید فرزندانمان نمودهای بیرونی کودک درونمان هستند. آنها نشانمان می دهند که چگونه داریم کودک درون را می نوازیم؛ آیا آنقدر رها هست که جست و خیز کند و بگردد و از ته دل سر و صدا کند؟ آیا اجازه دارد بریزد و بمالد و پخش کند؟ آیا فرصت می دهمش که لمس کند، بچشد و ببوید؟ یا او را در چارچوب باید و نباید ها و ملاحظات و مقبول افتادن ها محصور کرده ام و دست و پایش را بسته ام؟
آری. علی القاعده در طی این چند سال زندگی، باید عقلی، وسیله ی سنجشی شکل گرفته باشد و حدی بر بی نهایت هوسهایم زده باشد. اما آیا حواسم هست که این حصارها زیاده از حد تنگ یا گشاد نشده باشند؟ مبادا چیز دیگری این میان خود را در هیأت عقل جا زده باشد و غل و زنجیر به دست و پایم شده باشد! نکند دارم زیاده از حد بکن و نکن می گویم؛ به خودم و به فرزندانم. یا از سوی دیگر، نکند عقل را تعطیل کرده باشم و هوس هایم در عالم بی چارچوبی جولان می دهند؛ انعکاسش اینکه فرزندانم دارند رها از هر قیدی رشد می یابند.
این میان، چه چیزی می تواند تکلیف من را با عقلم روشن کند و میزان باشد؟
دستان کوچکش در دستانم کنار هم که راه می رویم سبک می شوم. انگار دارم روی ابرها راه می روم. گاهی هم که داریم حرف می زنیم سرش را بالا می کند و نگاه پر هیجان و براقش را در چشم هایم می نشاند. ضربان می دهد به قلبم. برای همین هم باورم نمی شد وقتی چند روز پیش توجهم به این جلب شد که معمولا قدم های من به اندازه ی دو سه قدمش جلوتر از اوست و من همیشه حس کرده ام که داریم کنار هم راه می رویم! گویی که من راه می روم و او می دود. چقدر بزرگوارانه پا به پایم دویده!
حالا هم قدم که شده ایم لذت کنار هم راه رفتنمان برایم دو چندان است.
سلام
تقدیم به همه ی نور دیده ها:
آبی آسمان آ آ آ (۲) ... و این صدای آ است
((آهوی اهلی))
برف و باران ب ب ب (۲) ... و این صدای ب است
((ببر بزرگ))
پرواز پرنده پ پ پ (۲) ... و این صدای پ است
((پلنگ پهلوان))
توت تازه ت ت ت (۲) ... و این صدای ت است
((تمساح تیزدندان))
ثرى و ثریا ث ث ث (۲) ... و این صدای ث است
(())
جان جهان ج ج ج (۲) ... و این صدای جیم است
((جوجه تیغی جسور))
چهچه چلچله چ چ چ (۲) ... و این صدای چ است
((چلچله ی چراجو))
حرارت و حرکت ح ح ح (۲) ... و این صدای ح است
((حلزون حکیم))
خالق خوبی خ خ خ (۲) ... و این صدای خ است
((خرس خوش خواب))
دست دوستی د د د (۲) ... و این صدای دال است
((درنای دانا))
ذوق ذره ذ ذ ذ (۲) ... و این صدای ذال است
((ذره ی ذوق زده))
رود روان ر ر ر (۲) ... و این صدای ر است
((راسوی راستگو))
زمین زنده ز ز ز (۲) ... و این صدای ز است
((زاغی زیبا))
ژاکت ژاله ژ ژ ژ (۲) ... و این صدای ژ است
((ژاله ی ژولیده))
سپیده ی سحرگاه س س س (۲) ... و این صدای سین است
((سنجاب ساده دل))
شکوه شبانگاه ش ش ش (۲) ... و این صدای شین است
((شیر شجاع))
صلح و صفا ص ص ص (۲) ... و این صدای صاد است
((صنوبر صمیمی))
ضربه ی ضعیف ض ض ض (۲) ... و این صدای ضاد است
(ضبط ضربان) (ضعف ضربان) ((ض))
طنین طبیعت ط ط ط (۲) ... و این صدای طا است
(طلوع طلایى) ((طوطی طالع بین))
ظهر ظریف ظ ظ ظ (۲) ... و این صدای ظا است
(ظهر ظهور) ((ظ))
عود و عنبر ع ع ع (۲) ... و این صدای عین است
((عقرب عصبانی))
غنچه ى غمگین غ غ غ (۲) ... و این صدای غین است
((غاز غمگین))
فصل فراغت ف ف ف (۲) ... و این صدای ف است
(فراز و فرود) (فصل و فاصله) ((فیل فسقلی)) ((فیل فداکار))
قصه ی قناری ق ق ق (۲) ... و این صدای قاف است
((قناری قصه گو))
کیف و کتاب ک ک ک (۲) ... و این صدای کاف است
((کبوتر کاغذی))
گلدان گل گ گ گ (۲) ... و این صدای گاف است
(گلبرگ گل) ((گرگ گرسنه))
لطافت لاله ل ل ل (۲) ... و این صدای لام است
((لک لک لجباز))
مهر و محبت م م م (۲) ... و این صدای میم است
(محبت مادر) ((موش ماجراجو))
نور و نسیم ن ن ن (۲) ... و این صدای نون است
((نهنگ نکته سنج))
وصل و وحدت و و و (۲) ... و این صدای واو است
((وزغ واقع بین))
همدل و همراه ه ه ه (۲) ... و این صدای ه است
((هدهد هوشیار))
یار یکدل ی ی ی (۲) ... و این صدای ی است
((یوزپلنگ یخ زده))
انگار که رابطه ی همسری در ذات خود فرزندی دارد. فرزندی که از آغاز شکل گیری رابطه میان دو روح، میان دو جان در دل ارتباط بوده و هست. جان دارد. در نقاطی از زمان دعوت می شود به اینکه در قالب جسم ظاهر شود. ممکن است فرزند رابطه ای هیچ گاه جسمانی نشود، چه اینکه همسران نخواهند و چه اینکه بخواهند و دعوتشان مستجاب نشود، و روزی حس هایشان نباشد که پیکر فرزندشان را درک کند. ولی آن فرزند هست. جان دارد. اصلا شاید راهی یابند که جان فرزندشان را در پیکره ی دیگری جاری کنند؛ خواه کودکی دیگر باشد، یا هر وجود و اثری که از آبشخور همسریشان جان یابد. ممکن هم هست که رابطه ای یک یا چند بار بخواهد جان فرزندش را در قالب جسمی بریزد و به خواست خداوند، خواسته اش روزی اش باشد؛ در طول زمان، فرزندشان در صورت پیکر یا پیکرهایی به این دنیای مادی متولد شود. جان پیوند همسری همچنان جاری است در فرزندش...